تبليغاتX

Lilypie Second Birthday tickers شان آی
شان آی
ماه ما

 

سلاااااامHello

خواستم اینجا رو تعطیل کنم... واسه تعطیلی هم دلایل محکمه پسندی داشتم!! ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این طاقت بیارم و اومدم بیآپم.


اومدم که از دخمل نازم بنویسم خدائیش بد موقعی همچین تصمیمی رو گرفتم درست تو ۱۸ ماهگی ...... سنی که بچه تاااازه داره میشکفه.!!.Flower.... اول حرف زدنا و شیرین کاریها و ...  عجب مامان بدی هستم من

خب اول واژه های ناب :

گاز:داز   ....   هندونه:انونه  ....  آره:آیه  ....   کفش:با   ....   بده:بته   ....   موز:موس

کلید:لی لی   ...   سارا:یایا   ....  خاله:آله   ....   الله اکبر:الابع  ...

خاموش:هاموش   ...  کپل:پُ پُ .....     میگو: مونو  ....   هویج: هبیز   ....   

  بستنی: ببسی   ...   بشین :بیسین  ....

مهرنوش: مِینو .... جیش: جیس   ...   پی پی : بی بی  ...    پیتزا:پیتزا 

و بالاخره به خاطر اینکه دخملی در سال اصلاح الگوی مصرف زبون باز کرده گهگاهی در مصرف واژه ها صرفه جویی می کنه به طور مثال:

قاشق و چنگال و چاقو:  داغو
همه پسر بچه های حدودا ۶-۷ ساله: امیر
پدرجون و بابا: بابادان   و....

 

دخملی دیگه خانوم شده و خیلی از رفتارهای بد و ناشایست گذشته رو کنار گذاشته ..البته این نظر شخصی منه. ولی خدائیش خونه  مامانم اینا که میرم میتونم حداقل یه چند دقیقه بشیم  قبلا حتی یه لحظه هم نمیشد و البته حالا هم همون کارها رو انجام میده ولی چون بزرگتر شده بهش اعتماد میکنیم مثلا میره روی اپن و حرکات موزون اجرا میکنه!! Happy Danceپدر جون هم همچین عارفانه و عاشقانه  به شیرینکاریهای نوه سومش نگاه میکنه و شعر میخونه و بشکن میزنه و هر چند دقیقه یکبار هم میگه بگین ماشااله!!!تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com   اونم بیچاره تقصیری نداره دو تا نوه پسر داشته و اینقدر آروم و سر به راه بودن ولی این یکی که دختره و باید بشینه یه گوشه عروسک بازی کنه این کارا رو میکنه و یه وقتایی هم پدر جون رو با لگدهای جانانه  سر حال میاره.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

                
حرف از نوه شد حالا میریم سراغ خبرهای خوب : من برای دومین بار دارم خاله میشم و برای دومین بار زندایی.....  بله..... خاله لیلا و خاله سارا(عمه سارا از روز اول از کلمه عمه خوشش نمیومد واسه همین میگیم خاله)  باردار هستن. Baby Girl  نی نی(جنین) خاله لیلا یکماه بزرگتره و ظاهرا بچه سر به راهیه ولی جنین خاله سارا  اینقدر فوضوله که نگو و طفلک الان یکماهه که حتی آب از گلوش پایین نمیره و هر روز کارش با سرم و آمپوله.  منم وقتی باردار بودم ویاربدی داشتم ولی نه به این شدت. هنوز هم یه چیزائیش برام باقی مونده مثل بوی مایع ظرفشویی پریل.

یه عروسک کوچولوی ناناز برای شان آی خریدم اسمش رو گذاشتم آنیتا ولی دخملی دوست داره بهش بگه آنینا و برای آنینا رختخواب درست کردم و چند شب اول پیشش میخوابید و صبح تا بیدار می شد با گریه سراغشو میگرفت و یه شبایی هم وقتی خودش شیر میخورد آنینا رو هم میذاشت که یعنی اونم شیر بخوره!! ولی از اونجایی که شان آی جدیدا به اخ کردن علاقه مند شده و شیشه ماشین و میکشه پایین و هر چی دم دستش باشه رو میندازه بیرون و آنینای بیچاره هم از این قاعده مستثنی نیست. و هر بار باباجان باید با سرعت نور بزنه کنار و بره آنینا رو بیاره Superheroتا از شر جیغ ها و گریه بی امان شان آی راحت بشه.

مشکل کم غذایی هم کماکان ادامه داره و این روزها (ناسانگ شیل که شان آی عاشقشه) یه کار مفید انجام داده و اونم علاقه مند شدن شان آی به نودله . و تواین یه هفته اخیر هر روز واسش درست میکنم و کم یا زیاد بالاخره میخوره.

مشکل پوشک کردنش هم ادامه داره و دیگه مبارک هم جواب نمیده. و کلا چسب معمولی و چیک چیک و هرجوری باشه باز میکنه و نرسیده به دستشویی شروع میکنه به آبیاری گل های فرش و به احتمال زیاد گلهای فرش تا چند وقت دیگه از دست این دخملی جوونه میزنن. ولی ما پوستمون کلفت تر از این حرفاست و چسب نواری رو دور کمرش 2 دور می چسبونیم تا این خیالات باطل از سرش بیافته.  البته با اصل از پوشک گرفتنش مشکلی ندارم ولی با اینکه خودش میدونه کی جیش داره ولی نمیتونه خبر بده و اگه بپرسم هم یا متوجه سوالم نمیشه یا از اونجایی که عاشق حمام و توالته! منو میکشونه اونجا و تنها کاری که نمیکنه جیشه.

یکی از کارای مورد علاقه اش اینه که توی اتاق و کمد و کشو و گوشه و کنار و ... شورتهاشو پیدا میکنه و میاره میده به من و باید همه رو روی هم پاش کنه.

Image Hosting by imagefra.me

دیالوگ معروف شان آی( هر وقت بابا جان مانع رسیدن به اهداف شومش! باشه یا بعد از ماچهای آبدار پدرانه!
من: شان آی بابا چکار میکنه
شان آی:اتی(یعنی کتک میزنه!)
من: با کمربند؟
شان آی: آیه(آره)

و حالا پیشرفتهای نازگلکم

1: از 1 تا 4 میشمره: هر وقت از پله ها بالا و پایین میرفتیم میشمردم و اونم یاد گرفته (یت – دوو -  ته – تار)

2: بالاخره اجازه داد موهاشو ببندم و البته باید اینقدر محکم ببندم که نتونه باز کنه و این که بشینه و اجازه بده خودش پیشرفت چشمگیریه که البته این هم قواعد خاص خودش رو داره: روی میز آرایش رو خالی کردم و به جز چند تا شیشه عطر و اسپری و مام  همه چیز رو برداشتم و میذارمش اون بالا بشینه و بازی کنه تا من بتونم موهاشو ببندم.البته نه با موگیر های خوشگل و فانتزی با کش موی ساده(موگیر های خوشکل رو دوست داره بکنه توی دهنش)

3: تا بحال پیش نیومده دمپایی رو حتی اگه چپ و راست بذاریم جلوش اشتباه پاش کنه و اونم در مقابل حرکت ما پاشو ضربدری میکنه توی دمپایی.

من: شان آی مسئولیت باباجان چیه؟
شان آی: دریا( یعنی منو ببره دریا)
من: خوب ... دیگه؟
شان آی : د د( بریم بیرون)
من: خوب مسئولیت مامان چیه؟
شان آی: بازی

 عاشق نماز خوندنه و هر وقت عزیز جون نماز میخونه اونم پایین پاش میشینه و با تسبیح بازی میکنه و یه وقتایی هم یه ملحفه یا چادر یا لباس میذاره سرش و میگه    الابع(الله اکبر)

اینجا هم پنیر مالیده به انگشت پاش و میخوره

Image Hosting by imagefra.me

Image Hosting by imagefra.me

شان آی با کیک تولد مامانی(۲۲ مرداد)Image Hosting by imagefra.me

اینجا هم داریم میریم واکسن ۱۸ ماهگی بزنه. طفلک نمیدونه قراره چه بلایی سرش بیاد. Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط مامانی
   بوددو


 

علااااام


این پست رو با یه جمله از پدر عروس شروع میکنم:
Flower( در خاندان ج..... و آ..... تا بحال هیچ موجودی با این حد شیطونی وجود نداشته)  Flower

هر وقت میام آپ کنم تنها چیزی که به ذهنم میاد که بنویسم شیطنتهای دخملیه .... وقتی بهش فکر میکنم فورا اون دو تا چشمای نازش رو میبینم که همیشه منتظره که من بگم شان آی نکن ... طفلک یه وقتایی هم خیلی خوبه هااا.....آره..... توی خواب.Night
احساس میکنم دارم غیبتشو میکنم و میدونم اگه بدونه اینقدر شرح بدیهاشو می نویسم پوستم و می کنه.

کلمات جدید:

باباجان: بابادان( خدا بده شانس)

آلبالو: عولولو

هلو: عولو

قدقدقدا: قونا قونا

پلو: بولو

بازی: بازیس

پرتقال: پوقالا

مرسی: میسی

آره:آیه

کیک: تت

شیطون بلا هر وقت که داره یه کار اشتباه و خلاف انجام میده تا من و بابایی یه کمی نگاهمون بهش چپ میشه اخم میکنه و میگه بوددو... مثلا وقتی میره توی کشوی سوم و بابایی میره بیاردش با گردن کلفتی تمام بهش میگه بوددو بوددو .

این روزا عاشق تقلید کردن شده و  هر چیزی با دقت نگاه میکنه و بعدش سعی میکنه انجامش بده : یه انبه از وسط نصف کرده بودم و با قاشق میخوردم و از اونجایی که شان آی انبه دوست نداره یه خیار دادم دستش... با دقت منو زیر نظر گرفت و بدو بدو رفت از توی کشو یه قاشق آورد و افتاد به جون خیار بیچاره.

 

خرسی رو ( که از خودش بزرگتره) رو میذاره توی ماشین و هلش میده و اینم شده یه همبازی جدید. و البته یه وقتایی هم خرسی رو به عنوان بالش استفاده میکنه.

مکعب های هوش رو هم میتونه ۳ تا رو روی هم بچینه. البته بیشتر دوست داره من بچینم و اون خراب کنه

 

دخملی عاشق مطالعه شده و چند روز پیش رفتم دو تا کتاب براش خریدم که عکس نی نی واقعی توش داره آخه کتاب قبلی هاش همه از اون مدلیها بودن.... خلاصه اینقدر استقبال کرد و خوشش اومد که نگو.. یه بار که براش توضیح دادم که هر کدوم از نی نی ها چکار می کنن دفعه بعد خودش همه رو گفت. البته گفتن که چه عرض کنم... با ایما و اشاره و به زبون خودش. 

کتاب و مجله هم هر جا ببینه میشینه و با دقت به عکسهاش نگاه میکنه  Reading a Book

چند روز پیش به کله ام زد که دیگه پوشکش نکنم و توی کتاب خوندم که از ۱۵ -۱۶ ماهگی کم کم باید یاد بگیره. روزی دو سه بار میرفتیم توی دستشویی مراسم لگن گذاری و .... چی بگم که دخملی هر  کاری می کرد الا جیش . بعد از چند بار انجام مراسم و وقتی دیدم اهل این حرفا نیست از کارم پشیمون شدم ولی پشیمونی فایده نداره و دیگه دوست نداشت پوشکش کنم و مای بی بی با اون چسب چیک چیکش هم حسابی بهش حال دادن و شورتش رو که راحت بیرون میاورد و چسب پوشک رو هم فرت باز میکرد و  پشت در دستشویی و جیغ و داد و خلاصه بساطی داشتیم تا بالاخره با پوشک مبارک که خیلی هم بی کیفیته فعلا اون حال و هوا رو از سرش انداختیم.

جدیداْ به بابایی هم میگه باباجان همونطور که بابایی همیشه دوست داشت

شعر عمو زنجیر باف رو میخونم و بله ها رو که جواب میده و به اینجاش که میرسه:

من: بابا اومده     شان آی: بابادان(باباجان به جای چیچی آورده)

واسه بالا رفتن از پله مشکلی نداره و خیلی راحت ۱۶ -۱۷ تا پله رو تا در خونه میاد .. اونم بدون کمک ولی واسه پایین اومدن هر چند که خودش جسارتش رو داره ولی من نمیذارم

جمعه هم که رفتیم بندرگاه اولش از آب ترسید ولی آخرش به زور از آب کشیدیمش بیرون و بابایی میخواست همون اول که آب کوتاهه نگهش داره اون دست بابایی رو میگرفت و میبرد به جاهای پر عمق تر!! به کمک بابایی یه جور کرال پشت میرفت که انگار ۱۸ ماهه شناگره.

خودم هم که این روزا خیلی کوک نیستم... مامان و بابام رفتن مسافرت و منم که خیلی بهشون ارادت دارم فعلا بین زمین و آسمون در حسرت دیدارم . و به یاد پارسال که با هم رفتیم شمال و چقدر خوش گذشت.... امسال هم اگه شان آی دختر خوب و سر به راهی بود میرفتیم ولی ...  انشااله سال دیگه.

 

Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مامانی

علااااااااااااام

این سلام به سبک شان آی کوچولوی مامانیه که با یه صدای تو گلویی تقدیم میکنه!!
تو این یکماهی که ننوشتم از نظر تکلم خییییییییییلی پیشرفت کرده و هر کلمه ای رو که ازش بخوام در حد توانش تکرار میکنه و بعضی کلمات رو فقط میگه الف با فتحه و کسره و ضمه میگه!! و هر وقت مطمئن شد ما متوجه نشدیم میگه آ آ.

فرهنگ لغات شان آی:

بغل: بغلم  یا باغله
پاپکورن!: پاکویی
کلاه:آلا
بازی:باسی
آبنبات:آبا....آبانا...آب بلا
محبوبه:ببو
بخواب: بوغا
نمیخوام:نخوام
نیست: نیس....نی
درد:دع
حمام:امام
بستنی:ب.... بعی....آآ
کفش و دمپایی:آآ
پتو:بپو
ILOVEYOU:آیلا
توپ:توپی

شبها که برای شیر خوردن بیدار میشه میگه:مامی ماما مومی مامانی و...Baby Girl
وقتی به حال خوش باشه و در حال بازی با خودش و معمولا وقتی خواب آلوده باشه اینجوریه میگه:
مینا اینا اونا مونا؟؟؟؟؟؟ میخوام وقتی بزرگ شد برسم این مینا و مونا کی هستن؟؟؟

به عکس بزرگ عروسیمون که به دیواره خیل خیره میشد و یه روز گفت عمو(مکث)عمو(مکث) باباعمو
 و چند روز پیش که بابایی زیر عکس نشسته بود مثل اینکه کشف مهمی کرده باشه :::
بابا(نگاه به عکس)..... بابا(نگاه به بابایی) و چند بار این کار رو تکرار کرد و خوب ما هم حسااااابی ماچمالیش کردیم. ولی ظاهرا ۱ درصد هم احتمال نمیده که اون عروسه من باشم.

عاشق حمام شده البته نه حمام کردن.... از آب بازی خوشش میاد و سطل و بیلچهاش توی حمومه و حسابی باهاشون سرگرم میشه. استفاده از کلمه حمام هم توی خونه ممنوعه وگرنه اینقدر گیر میده که آدم دیووووونه میشه.

یکی از بازیهای مورد علاقه اش! بعد از اون همه اسباب بازی بلااستفاده انداختن قالب های کوچولوی یخ توی فلاسک باباییه. و اینقدر خوشش میاااااااااااااد.

عاشق توپ بازیه و اونم از نوع فوتبال و هر وقت بابایی خونه باشه بساط توپی گرمه. و با هر شوتی که میزنه میگه دووووول(گل)

یه چیز دیگه رو که خییلی دوست داره آبنباته...واسه روز مادر خاله سارا یه عالمه شکلات و پاستیل و آبنبات به شان آی هدیه داد و از بین اونهمه فقط از آبنبات خیلی خوشش اومد و حالا تنها چیزی که آرومش میکنه همون آبنباته یا به قول خودش آب بلا

این روزا باید کلی وقت بذارم برای یافتن اشیا گم شده و در پایان هم خودش پیداشون میکنه و تحویل میده. و اینم شده یه بازی که توی خونه راه میریم و شی گم شده رو صدا می زنیم!!!Begging

یه کار دیگه که خیلی دوست داره میره توی کشو می ایسته ... یه شب رفت توی کشوی دوم کمدش ایستاد ما تعجب زده و بدو بدو کنان در کشو رو چسبکاری کردیم و فرداش دیدم در کشوی اول رو باز کرده و رفته روی کشوی سوم ایستاده!! و معمولا برای انجام این عملیات آکروباتیک لباسهاشو هم خالی میکنه و روزی ۱۰ بار هم مرتب کنم بی فایدهست.

توی آشپز خونه هم اولین کشو رو میکشه بیرون و اونجا می ایسته و کار کردن منو تماشا میکنه و یه روز که داشتم ظرف می شستم یه لحظه سرم رو برگردوندم که یه ظرف رو جابجا کنم وقتی برگشتم نگاش کردم در کمال بهت و ناباوری دیدم روی کابینت از خوشحالی چهار دست و پا مونده و نمیدونه باید چکار کنه .

در مورد غذا خوردنش هم که هنوز همونجوریه یعنی فقط با غذا بازی میکنه و خیلی کم پیش میاد که راضی بشه چند تا قاشق کوچولو غذا بخوره.

این روزا واقعا نمیتونم حتی برای چند دقیقه بشینم پای کامپیوتر... قبلا شبها وقتی میخوابید یه کمی جون داشتم و می نشستم ولی حالا اینقدر در طول روز بدو بدو میکنم که بعضی شبها زودتر از اون خوابم میبره!!!وقتی بیداره تا کامپیوتر روشن میشه کیبوردش بین زمین و هوا معلقه و موس هم اون زیر میراست و طبعا من هم اجازه ندارم دست بزنم.

اینا جنبه خوب و مثبت زندگی دخمل نازم بود و حالا به واقعیت های زندگی و در واقع آنروی سکه می پردازیم:
یه روز عصر رفتیم خونه مادر جون و خاله لیلا اینا هم اونجا بودن و شان آی هم که عشق امیررضاست و وقتی همدیگه رو میبینن انگار بعد از 2500 سال به هم رسیدن ولی این ذوق و شوق ها فقط 5 دقیقه دوام میاره و شان آی ریاستش رو شروع میکنه و طفلک امیررضا اجازه نداره حتی بشینه وگرنه شان آی جیغ میزنه و باید حتما 6 دنگ حواسش به دخمل نازنازی من باشه. خلاصه مادر جون که موقع ناهار خار ماهی توی گلوش!!! گیر کرده بود رفت دکتر و امیر رضا اینا هم رفتن و من موندم تک و تنها!!! خلاصه گفتم یه دستشویی برم و بریم خونه  تا اینجا که همه چیز عادی بود ولی اینا مقدمه بودن:
قبل از اینکه برم توی دستشویی یه نگاهی به گیره ی بیرونی در انداختم و با خودم فکر کردم یعنی اگه من برم تو ممکنه شان آی در رو قفل کنه؟؟؟  --- نه بابا این فسقلی دستش نمیرسه و با همین افکار رفتم تو و در رو از تو قفل کردم و وووووووو   بله........ شان آی خانوم در رو از بیرون قفل کرده بود و هیچ کس هم خونه نبود و شان آی هم پشت در چسبیده بود و های و های گریه میکرد و ماماماما.. حالا من موندم و یه در آلومینیومی و یه شیشه و یه دخمل کوچولو پشت در....هر کاری کردم در باز نمیشد و هر چقدر هم براش توضیح دادم که چکار کنه نمیتونست و خلاصه بهش گفتم برو برام آب بیار و رفت و با دسته برس توالت شویی شیشه رو شکستم ولی از شانس بد فقط یه سوراخ کوچولو شد و شان آی هم بدو بدو خودش رو رسوند که ببینه صدای چیه و ایستاد روی شیشه ها و دستش رو هم کرد توی سوراخ شیشه شکسته... توصیف اون لحظات خیلی سخته و من چه حالی بودم و چجوری دستش رو از شیشه جدا کردم و با دو تا انگشت در رو باز کردم و خوشبختانه هیچکدوم طوریمون نشد و واقعا عجب شیشه بی بخاری.

 

اولین بار که با هندوانه آشنا شد :اولش کلی باهاش توپی بازی کرد و وقتی دید خیلی سنگینه به عنوان صندلی ازش استفاده کرد:

Image Hosting by Picoodle.com

اصل کاری رو یادم رفت :: دخملکم عسلکم حوشکلکم بادکنکم! ۱۷ ماهگیت مبارک.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط مامانی

امروز دخمل آبنباتی مامانی ۱۶ ماهه میشه.

Image Hosting by Picoodle.com

دیروز اولین جمله رو گفت( مامان.....مامان.....مامان بیاااا...) اینقده خوشم اومد که نگو

دیروز تب و آبریزش بینی هم داشت فکر کنم تب جمله بود.
چون بعد از گفتن جمله تبش که البته خیلی کم بود قطع شد.

عاشق سوئیچ ماشین و کلیده. و کلی وقت واسه پیدا کردنشون میذاریم. دیروز سوئیچ زاپاس ماشین بابایی رو دادم بهش گفت در(یعنی در رو باز کنم؟) گفتم نه ماشین بابایی روشن کنیم بریم د د . و همین شد بلای جون و وقتی بابایی میخواست بره سر کار اینقدر گریه کرد و جیغ کشید  و هر کاری کردیم آروم نشد و به بابایی گفتم ببرش پایین خودم میام میگیرمش و ....منم گفتم من که میخوام لباس بپوشم برم پایین وسایل رو بردارم برم خونه مامانم اینا و رفتم.

توی ماشین خیلی باهاش مشکل داریم. از اولش که سوار میشیم یه کم بد قلقی داره بعدش شیر میخوره اگه خوش شانس باشیم میخوابه اگر نه اول تمام دکمه مکمه های ضبط و کولر و .... رو به باد میده و بعدش گیر میده برم رو پای بابایی بشینم و دیشب هم که یه چیز جدید جیغ و گریه که برم پایین (کف ماشین) بشینم.ما هم که خیلی زود تسلیم خواسته هاش میشیم   گذاشتمش و همونجا سرش رو به پام تکیه داد و شروع کرد به چرت زدن. و من بابایی کلی خندیدیم... متاسفانه دوربین همرام نبود که بتونم این لحظه ناب و ثبت کنم. یه وقتایی هم دوست داره بین دو صندلی بشینه البته این مدتش خیلی کمه(کمتر از یک دقیقه). واسه همینه که من فعلا قید رانندگی رو زدم چون اولین مرحله شیر خوردنه و منم منبع تغذیه.  بابایی هم یه وقتایی که پیاده میشه واسه خرید مرید بدو بدو میره سر جاش میشینه و سوئیچ رو میخواد .. زمستون بهش میدادم ولی حالا که کولر روشنه نمیشه و یه کم بهونه میگیره و میره سراغ جیب در و انجا رو تخلیه میکنه . خلاصه ماجراهایی داریم.

توی خونه هم از دست خانوم پیکاسو دیوار سالم ندایم. یه خودکار میگیره دستش و با هنرمندی تمام شروع میکنه به نقش زدن روی دیوار.Painter مداد و مداد رنگی رو هم قبول نداره و نمیتونه مانع از جیغ های بنفشش بشه و وقتی مداد میدم دستش روی دست یا پاش تست میزنه اگه کشید قبول میکنه اگر نه ادامه جیغ و تا خودکار نگیره ادامه داره.


 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط مامانی

 

سلام

روز دوشنبه عصر با هاله جون و ارشیای عزیز به سوی محل قرار رفتیم و اولش که شان آی با محیط پارک غریبه بود خیلی خوب بود ولی یه کم که گذشت و فهمید دور و برش چه خبره واقعا منو بیچاره کرد. من خوش خیال هم به خیال اینکه با بچه ها بازی میکنه کالسکه اش رو نبردم و یه درس عبرتی شد که دست از این خیالهای باطل بردارم.
به جز هاله جون همه مامانهای عزیز رو (نیاز مامان کیاناجون - راما مامان آرتینا جون- مونا مامان گلسا جون-  و لیلا مامان لیدا جون ) واسه اولین بار میدیدم و خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.  البته به یمن حضور و شیطنت های شان آی( که بعدا معلوم شد قسمت هایی از دلبری از ارشیا جون بوده) نتونستم از مصاحبت با مامانای گل بهره ببرم ولی خوب به هر حال بخاطر شان آی اونجا بودم و اونم کم نذاشت... البته از راما جون و هاله جون و نیاز جون ممنونم که یه چند دقیقه ای رو به کمکم اومدن و من تونستم یه نفس بکشم..

دوست داشت از جلوی سرسره به اون بلندی بالا بره که حقیقتا اگه امکانش بود باهاش میرفتم. یا اینکه با بچه های دیگه بره و تاب بازی کنه که البته خودش تاب بازی رو دوست نداشت .

Image Hosting by Picoodle.com

همینجا از موناجون و گلسای عزیز هم عذر خواهی مجدد میکنم بخاطر کار بدی که شان آی کرد و موهای کوچولوی گلسا جون رو یه کمی ....   راستش خودم از کشیدن موی شان آی وقتی ۴ ماهش بود خاطره بدی دارم و یه نینی ۷ ماهه موهاشو کشید و من تا ۱۰ دقیقه با شان آی گریه میکردم. امیدوارم گلسا کوچولوی نانازی دخمل فوضول منو ببخشه.

Image Hosting by Picoodle.com

از راما جون و لیلا جون هم بخاطر آبمیوه ممنون شان آی اولین بار بود آبمیوه غیر طبیعی میخورد و خیلی خوشش اومد.مرسی خاله های مهربون.
عکسهایی که من گرفتم خیلی خوب نشدن و متاسفانه لیدا جون رو توی عکسام نداشتم.

واسه برگشتن هم به هاله جون زحمت دادیم و ارشیا جون مدام تکرار میکرد که سان آی بیاد خونه ما و شان آی بلا هم در میانه راه خوابید و وقتی رسیدیم ارشیا گلی قربونش برم خیلی ناراحت بود و میخواست شان آی رو ببره. ارشیا جون ببخشید خاله هر کاری رسم و رسوماتی داره. البته شان آی بلا هم وقتی بیدار شد سراغ (اشی) رو میگرفت.


 

Image Hosting by Picoodle.com

 

کیانا - شان آی -آرتینا

Image Hosting by Picoodle.com 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط مامانی
   درباره شان آی

   آرشیو شیطونیهام

   آخرين شیطونیهام

   دوستای کوشولوم

   پيوندهاي روزانه