19 ماهگی و بازگشت!!
سلاااااام![]()
خواستم اینجا رو تعطیل کنم... واسه تعطیلی هم دلایل محکمه پسندی داشتم!! ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این طاقت بیارم و اومدم بیآپم.
اومدم که از دخمل نازم بنویسم خدائیش بد موقعی همچین تصمیمی رو گرفتم درست تو ۱۸ ماهگی ...... سنی که بچه تاااازه داره میشکفه.!!.
.... اول حرف زدنا و شیرین کاریها و ... عجب مامان بدی هستم من
خب اول واژه های ناب :
گاز:داز .... هندونه:انونه .... آره:آیه .... کفش:با .... بده:بته .... موز:موس
کلید:لی لی ... سارا:یایا .... خاله:آله .... الله اکبر:الابع ...
خاموش:هاموش ... کپل:پُ پُ ..... میگو: مونو .... هویج: هبیز ....
بستنی: ببسی ... بشین :بیسین ....
مهرنوش: مِینو .... جیش: جیس ... پی پی : بی بی ... پیتزا:پیتزا
و بالاخره به خاطر اینکه دخملی در سال اصلاح الگوی مصرف زبون باز کرده گهگاهی در مصرف واژه ها صرفه جویی می کنه به طور مثال:
قاشق و چنگال و چاقو: داغو
همه پسر بچه های حدودا ۶-۷ ساله: امیر
پدرجون و بابا: بابادان و....
دخملی دیگه خانوم شده و خیلی از رفتارهای بد و ناشایست گذشته رو کنار گذاشته ..البته این نظر شخصی منه. ولی خدائیش خونه مامانم اینا که میرم میتونم حداقل یه چند دقیقه بشیم قبلا حتی یه لحظه هم نمیشد و البته حالا هم همون کارها رو انجام میده ولی چون بزرگتر شده بهش اعتماد میکنیم مثلا میره روی اپن و حرکات موزون اجرا میکنه!!
پدر جون هم همچین عارفانه و عاشقانه به شیرینکاریهای نوه سومش نگاه میکنه و شعر میخونه و بشکن میزنه و هر چند دقیقه یکبار هم میگه بگین ماشااله!!!
اونم بیچاره تقصیری نداره دو تا نوه پسر داشته و اینقدر آروم و سر به راه بودن ولی این یکی که دختره و باید بشینه یه گوشه عروسک بازی کنه این کارا رو میکنه و یه وقتایی هم پدر جون رو با لگدهای جانانه سر حال میاره.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرف از نوه شد حالا میریم سراغ خبرهای خوب : من برای دومین بار دارم خاله میشم و برای دومین بار زندایی..... بله..... خاله لیلا و خاله سارا(عمه سارا از روز اول از کلمه عمه خوشش نمیومد واسه همین میگیم خاله) باردار هستن.
نی نی(جنین) خاله لیلا یکماه بزرگتره و ظاهرا بچه سر به راهیه ولی جنین خاله سارا اینقدر فوضوله که نگو و طفلک الان یکماهه که حتی آب از گلوش پایین نمیره و هر روز کارش با سرم و آمپوله. منم وقتی باردار بودم ویاربدی داشتم ولی نه به این شدت. هنوز هم یه چیزائیش برام باقی مونده مثل بوی مایع ظرفشویی پریل.![]()
یه عروسک کوچولوی ناناز
برای شان آی خریدم اسمش رو گذاشتم آنیتا ولی دخملی دوست داره بهش بگه آنینا و برای آنینا رختخواب درست کردم و چند شب اول پیشش میخوابید و صبح تا بیدار می شد با گریه سراغشو میگرفت و یه شبایی هم وقتی خودش شیر میخورد آنینا رو هم میذاشت که یعنی اونم شیر بخوره!! ولی از اونجایی که شان آی جدیدا به اخ کردن علاقه مند شده و شیشه ماشین و میکشه پایین و هر چی دم دستش باشه رو میندازه بیرون و آنینای بیچاره هم از این قاعده مستثنی نیست. و هر بار باباجان باید با سرعت نور بزنه کنار و بره آنینا رو بیاره
تا از شر جیغ ها و گریه بی امان شان آی راحت بشه.![]()
مشکل کم غذایی هم کماکان ادامه داره و این روزها (ناسانگ شیل که شان آی عاشقشه) یه کار مفید انجام داده و اونم علاقه مند شدن شان آی به نودله . و تواین یه هفته اخیر هر روز واسش درست میکنم و کم یا زیاد بالاخره میخوره.![]()
مشکل پوشک کردنش هم ادامه داره و دیگه مبارک هم جواب نمیده. و کلا چسب معمولی و چیک چیک و هرجوری باشه باز میکنه و نرسیده به دستشویی شروع میکنه به آبیاری گل های فرش و به احتمال زیاد گلهای فرش تا چند وقت دیگه از دست این دخملی جوونه میزنن. ولی ما پوستمون کلفت تر از این حرفاست و چسب نواری رو دور کمرش 2 دور می چسبونیم تا این خیالات باطل از سرش بیافته. البته با اصل از پوشک گرفتنش مشکلی ندارم ولی با اینکه خودش میدونه کی جیش داره ولی نمیتونه خبر بده و اگه بپرسم هم یا متوجه سوالم نمیشه یا از اونجایی که عاشق حمام و توالته! منو میکشونه اونجا و تنها کاری که نمیکنه جیشه.
یکی از کارای مورد علاقه اش اینه که توی اتاق و کمد و کشو و گوشه و کنار و ... شورتهاشو پیدا میکنه و میاره میده به من و باید همه رو روی هم پاش کنه.
دیالوگ معروف شان آی( هر وقت بابا جان مانع رسیدن به اهداف شومش! باشه یا بعد از ماچهای آبدار پدرانه!
من: شان آی بابا چکار میکنه
شان آی:اتی(یعنی کتک میزنه!)
من: با کمربند؟
شان آی: آیه(آره)
و حالا پیشرفتهای نازگلکم
1: از 1 تا 4 میشمره: هر وقت از پله ها بالا و پایین میرفتیم میشمردم و اونم یاد گرفته (یت – دوو - ته – تار)
2: بالاخره اجازه داد موهاشو ببندم
و البته باید اینقدر محکم ببندم که نتونه باز کنه و این که بشینه و اجازه بده خودش پیشرفت چشمگیریه که البته این هم قواعد خاص خودش رو داره: روی میز آرایش رو خالی کردم و به جز چند تا شیشه عطر و اسپری و مام همه چیز رو برداشتم و میذارمش اون بالا بشینه و بازی کنه تا من بتونم موهاشو ببندم.البته نه با موگیر های خوشگل و فانتزی با کش موی ساده(موگیر های خوشکل رو دوست داره بکنه توی دهنش)
3: تا بحال پیش نیومده دمپایی رو حتی اگه چپ و راست بذاریم جلوش اشتباه پاش کنه و اونم در مقابل حرکت ما پاشو ضربدری میکنه توی دمپایی.
من: شان آی مسئولیت باباجان چیه؟
شان آی: دریا( یعنی منو ببره دریا)
من: خوب ... دیگه؟
شان آی : د د( بریم بیرون)
من: خوب مسئولیت مامان چیه؟
شان آی: بازی
عاشق نماز خوندنه و هر وقت عزیز جون نماز میخونه اونم پایین پاش میشینه و با تسبیح بازی میکنه و یه وقتایی هم یه ملحفه یا چادر یا لباس میذاره سرش و میگه الابع(الله اکبر)
شان آی با کیک تولد مامانی(۲۲ مرداد)
اینجا هم داریم میریم واکسن ۱۸ ماهگی بزنه. طفلک نمیدونه قراره چه بلایی سرش بیاد.
ادامه مطلب









یه چیز دیگه رو که خییلی دوست داره آبنباته...واسه روز مادر خاله سارا یه عالمه شکلات و پاستیل و آبنبات به شان آی هدیه داد و از بین اونهمه فقط از آبنبات خیلی خوشش اومد و حالا تنها چیزی که آرومش میکنه همون آبنباته یا به قول خودش آب بلا
توصیف اون لحظات خیلی سخته و من چه حالی بودم و چجوری دستش رو از شیشه جدا کردم و با دو تا انگشت در رو باز کردم و خوشبختانه هیچکدوم طوریمون نشد و واقعا عجب شیشه بی بخاری.





بشینم.ما هم که خیلی زود تسلیم خواسته هاش میشیم گذاشتمش و همونجا سرش رو به پام تکیه داد و شروع کرد به چرت زدن.
و من بابایی کلی خندیدیم... 
متاسفانه دوربین همرام نبود که بتونم این لحظه ناب و ثبت کنم. یه وقتایی هم دوست داره بین دو صندلی بشینه البته این مدتش خیلی کمه(کمتر از یک دقیقه). واسه همینه که من فعلا قید رانندگی رو زدم چون اولین مرحله شیر خوردنه و منم منبع تغذیه. بابایی هم یه وقتایی که پیاده میشه واسه خرید مرید بدو بدو میره سر جاش میشینه و سوئیچ رو میخواد .. زمستون بهش میدادم ولی حالا که کولر روشنه نمیشه و یه کم بهونه میگیره و میره سراغ جیب در و انجا رو تخلیه میکنه 


